مارتا روزی یک رمال موفق و شناخته شده بود، اما پس از تجربه ای تلخ، ایمانش به توانایی هایش را از دست داده و به جمع هراسی (آگورافوبیا) مبتلا شده است. او نتوانسته بود سویهٔ شیطانیِ ماریو را ببیند و اکنون از این می ترسد که او دوباره به تعقیبش بیاید. بلافاصله پس از ترخیص از آسایشگاه، به آپارتمان عموی مونیکا نقل مکان می کند. در آنجا احساس امنیت می کند، اما خیلی زود با همسایه های عجیب و غریبش دچار مشکل می شود. و گویی این مشکلات کافی نیستند، موجودی ارواح وار شروع به آزار او می کند و زندگی اش را غیرممکن می سازد. مارتا باید با تمامی این دشواری ها بجنگد و قبل از اینکه ماریو پیدایش کند، موفق شود دوباره به استعدادش دست یابد.
Marta used to be a recognized and successful psychic, but after a dramatic experience, she loses faith in her gift and develops agoraphobia. She couldn't see the devilish side of her rapist, Mario, and now, Marta is afraid that Mario will stalk her again. As soon as she is released from the asylum, she moves to Monica's uncle's apartment. There, she feels safe, but soon, has trouble with her crazy neighbors. And if this wasn't enough, a spectrum starts to haunt her, making her life impossible. Marta will have to fight against all these difficulties and manage to get her gift back before Mario finds her.